ترش جان...

باسلام.

از دوست جان عزیزی که برای اولین بار آمدند خانه من. و به جای ظرف و ظروف و شیرینی و شکلات برایم خانه نویی لواشک آورند بسیار سپاس گزار و متشکرم.


پ ن1: از خدای خوبم بخاطر آفرینش طعم ترش تشکر میکنم.

شکمو نوشت: یکی از لذتهای زندگی من خوردن لواشک و ترشیجات است. بله! همچین آدمی هستم من...

دوست داشتنت هیچ وقت کم نمیشود

آن شب دکتر وقتی دستهایت را گرفت توی دستش نگاهم کرد و گفت: "از حالا این همیشه هست".

 منظورش از "این" لرزش دستهایت بود. حالا سرت هم همراهی میکند لرزش دستهایت را و آرام شروع کرده به لرزیدن.

روبروی تلویزیون می نشینی و بی آنکه گوش بدهی اخبار چه می گوید ساعتها خیره می شوی به یک گوشه. و انگار فقط من آن قطره ای درشت اشک را می بینم که پشت دستهای لرزان مردانه ات قایم میکنی.

مرد آرام و صبور همه ی روزهای سخت، خواستم بگویم اگر خستگی این سالها آرام آرام بریزد توی دستها و صورتت و حتی نتوانی دیگر دانه های آن تسبیح آبی را توی دستت بچرخانی. باز هم ذره ای کم نمی شود از مهربانی تو و عشق و دلبستگی ما. 

مرد آرام و صبور همه ی روزهای سخت، قوی باش. هنوز خیلی روزهای خوب و قشنگ را باید کنارمان باشی...

از زندگی لذت ببریم ، هیچ رسالتی بزرگتر از این نیست.

اینکه آدم بخواهد کار مهمی در زندگیش انجام دهد خیلی خوب است. مثلا هدفش این باشد که تا چند سال دیگر کتابش را چاپ کند، یا یک موزیسین موفق بشود. یا بشود یک تاجر بزرگ در زمینه شغلی خودش. اما چیزی که بنظر من از همه ی اینها مهمتر است"رضایت خاطر"ی است که باید باشد. حتی اگر به آن هدف هم نرسیدیم، وقتی که داریم مسیر رسیدن به آن هدف را طی میکنیم "آرامش و رضایت" پیوسته همراهمان باشد. آن وقت حتی اگر به آن آرمان نرسیدیم، چیزی را از دست ندادیم وقتی در تمام مدت از خودمان راضی بودیم و تلاش مان را کردیم و همه جوره از روزهایمان لذت بردیم.

من اما نه میخواهم کتابم را چاپ کنم و نه استاد زبده موسیقی بشوم. من فقط تلاش میکنم همیشه کاری را بکنم که دوستش دارم، ازش لذت میبرم و رضایت خاطرم را فراهم میکند. هدف آرمانی ام هم این است که آرامش و مهربانی همیشه توی زندگی ام جاری باشد. همین.


پ ن: "عشق در سالهای وبا : اثر مارکز را پیشنهاد میکنم بخوانید.

بنده نوشت: خدای خوبم ممنون که قدرت لذت بردن از خوشی های کوچک را  به من بلد دادی.

پ ن 2: از خوشی های کوچک من: نوشتن، خواندن، ساز زدن، آشپزی کردن، اتو کردن لباس همسرجان و...

زندان نسازیم برای یکدیگر

حس دوست داشتن کسی خیلی حس عمیق و لذت بخشی است. حس اینکه دلت مدام نگران یکی باشد. دلت مدام برای یکی تنگ شود. دلت مدام دنبال این باشد که آن یک نفر را خوشحال کند. از ته ته وجودت همه چیزهای خوب را برای آن یک نفر بخواهی و همه سختی ها و غصه ها را به جان بخری تا آن یک نفر شاد باشد.

اما باید خیلی مراقب باشیم تا این دوست داشتن به شکنجه و عذاب تبدیل نشود. گاهی آنقدر آن حس دوست داشتن به خطا می رود که می شود مالکیت محض!

دوست داشتنمان  می شود زندان و ما می شویم زندانبان. همه ی حریم آن آدم را پر میکنیم هیچ آزادی برایش قائل نمی شویم و میخواهیم توی همه لحظه ها و وقتها حضور داشته باشیم. 

آن وقت است که همین دوست داشتن ( که حس ناب و معرکه ای است) یک مرز فرسنگوار می سازد بین ما و آدمهایی که به خیالمان دوستشان داریم.

خیلی خیلی مراقب باشیم با عشق و محبت مان زندان نسازیم...


پ ن : دیروز وقتی به آقای همسر گفتم خیلی دوست دارم یک مسافرت تنهایی رو تجربه کنم. با روی باز استقبال کردند. "حتی اگر هیچوقت به همچین سفری نرم، اما یقین دارم که دوستداشتن محمدم هیچوقت زندانیم نمیکند"

پ ن2: همسران عزیز خیلی مراقب این چیزهای کوچک باشید. گاهی به همدیگر فرصت تنها بودن را بدهید.


خودمون باشیم

ای کسی که جدول ضرب را با انگشتانت محاسبه میکنی
ای کسی که حروف انگلیسی را از هم تمیز نمی دهی و گاها الفبای فارسی را نیز
چطور به مغز فندقیت خطور میکند که در محافل بفرمایید
"دکترای آی تی " دارید؟

باشد که رسوا شوید.
آمین
پ ن: خودمون باشیم. خود خودمون. حتی اگه تا اکابر هم نخوندیم. باور کن این شکلی عزیزتریم.
 دلسوزانه نوشت: "باشد که هدایت شوید" هم دعای خوبی است.

ساعت چهار عصر جاودانه شد

وقتی سر ظهر آقای همسر خبر دهد، که امروز باید از محل کار تنها برگردم خانه، وقتی آسانسور توی طبقه سوم گیر کرده و مجبورم تا آن طبقه را از پله ها بروم، وقتی کلافه می رسم خانه و غذا را می گذارم گرم شود، وقتی بدون اینکه لباس عوض کنم خسته روی مبل راحتی خوابم می برد وقتی بعد یک ساعت با صدای زنگ در از خواب بیدار می شوم.

بنظرتان چه اتفاقی می تواند افتاده باشد که بعد از باز کردن در اول جیغ بکشم، بعدگریه کنم و آخر سر هم بخندم...

دوازده ، سیزده نفر از دوستانم  با گل و کادو  ، و محمدم با یک کیک نسکافه ای و لبخندی که هیچوقت محو نمی شود از چهره ی مهربانش آمدند تا دقیقا چهار روز قبل از تولدم سرزده و بی خبر غافلگیرم کنند. 

رفقای دوست داشتنی ام ، دیروز سنگ تمام گذاشتند. آمدند و بی دریغ مهربانی خرج کردند. و دیروز بیستم آبان ساعت چهار عصر را برایم جاودانه کردند.

ذوق نوشت: از دیروز ساعت چهار عصر یک توده ی سبز و آبی مدام توی دلم می رقصد.

شکمو نوشت: کیک تولدم به شدت خوشمزه بود جای همه دوستای خوبی که نبودند خالی.

پ ن: به زودی یک عکس از تولدم اینجا می گذارم.

عشق یعنی ممنون که هستی

چند شب پیش "رادیو هفت" رو تماشا میکردم. داشت نتایج یک بررسی رو میگفت. عشق از نگاه بچه های بین چهار تا هفت ساله

یک پسر بچه چهارساله : عشق یعنی به یک نفر بگی لباست قشنگه، بعد فردا هم همون لباس رو بپوشه

یک دختر بچه شش ساله: عشق وقتیه که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا می زاره

یک پسر بچه پنج ساله: عشق وقتیه که مامان واسه بابا قهوه درست میکنه و اول خودش مزه میکنه که طمعش خوب باشه

میخوام بگم عشق دقیقا همین چیزهای ساده و بنظر کوچیکی هستن که گاهی اصلا به چشم ما آدم بزرگها نمی یاد.

عشق برای من یعنی وقتی که توی مهمونیِ  شلوغ خونمون، تو توی گوش پرهام سه ساله(برادرزاده ی دوست داشتنیم) چیزی میگی و اون میاد توی آشپزخونه و بعد یواشکی توی گوشم میگه: عمو گفت ممنون که هستی

شاید اگه یه روز کسی از پرهام جانکم بپرسه عشق یعنی چی؟ بگه: عشق یعنی ممنون که هستی


بنده نوشت: خدای خوبم سپاس بابت مهربانیت که هیچوقت کمرنگ نمیشود.

محبوب نوشت: از  نوشتن غفلت نکنید که بسیار معجزه گر است.

چاله های عمیق زندگیمان

بنظرم پشت همه ی درهای زندگیمان باید چاله های عمیقی باشد. بزرگترها همیشه می گویند: از سرکار که بر میگردی خانه،همه درگیریها و خستگی هات رو پشت در چال کن.

همکاران با تجربه می گویند: وقتی میای سرکار، همون پشت در همه مشغله های خانوادگیت رو چال کن.

دلمان می گوید: هر وقت میریم خانه مامان، بحث گاها دو نفره را همان پشت در چال کنیم.

حالا چه وقت این چاله های عمیق می شود آتش فشان و همه مرزهای زندگیمان را یکی میکند خدا میداند وبس...

یک توده ابر باران زا مورد نیاز است

گاهی وقتها یه اتفاقایی توی زندگی آدم می افته که برای چند روز حس رو از زندگیت میکشه بیرون. شاید اون اتفاق بنظر اطرافیان کوچک و حتی پیش پا افتاده باشه اما در نگاه خودت در عین کوچک بودن عمیقه. مثل زخمهای کوچیکی که عمق دارند.

این زخمها چند وقتی زمان می بره تا خوب بشن. گذشت زمان همیشه التیام بخش این دردهاست. دعا کنیم که هیچ وقت حس های ناب دوست داشتنمان از این زخم ها بیرون نزند...


درد نوشت: داشتن هر حسی خیلی بهتر از نداشتن هیچ حسی است.

غ م نوشت: جایی از دلم یکم گرفته و مه آلود است دعا کنید برایش.

پ ن : مامان میگوید چشم های آدمها راستگوترین بخش وجود آدمهاست.

خرج کنیم مهربانی را...

مامان جان: که هر وقتِ روز و هفته که بروم خانه اشان، بساط کشک و با دمجان و سبزی خوردن و دوغش را به راه میکند و هنوز بعد بیست و خورده ای سال می تواند با نگاه به صورت دخترش اصل حالش را بفهمد.

بابا جان: که فقط وقتهایی که من می روم خانه اشان، حاضرند صدای تلویزیون را زیر 20 بیاورند و حتی از تماشای مستند دلخواهشان صرفنظر کنند تا با من صحبت کنند.

داداش کوچیکه: که هر وقت در هر موقعیتی که هم را ببینیم اول کاری که می کند موهایم را آرام می کشد و من میدانم این یعنی خیلی دوستم دارد.

آبجی بزرگه:  حالا هم  که برای خودم خانم خانه شده ام، روز دختر را فراموش نمیکند و لاکهای رنگ رنگی، روسری و شال و گاهی حتی عروسک برایم هدیه میگیرد.

آقای همسر: که همه ی لحظه ی زندگیم گره خورده به بودنش

این ها فقط چند تا از فرشته های زندگی من هستند. نبض زندگی من توی دست تک تک این آدمهاست. گاهی وقتها داشتن بعضی آدمها برایمان می شود عادت و فراموش میکنم شکر گذار حضورشان باشیم. حضور آدمها هیچ وقت نمی تواند تا ابد محسوس باشد. پس تا هستند، تا داریمشان، مهربانی خرج کنیم.


بنده  نوشت: خدای مهربانم، بخاطر این همه عشق و خوبی تشکرات بسیار...

ذوق نوشت: فیلم عروسیم بعد چهارماه بلاخره آماده شدو از پری روزا همش دارم تماشا میکنم کلی کیف داره...

طفلی امام حسین

شرکتمون رو به مناسب ایام محرم و صفر سیاه پوش کردند. همکارم خیره شده بود به پرچم "یا حسین" داخل سالن. بعد چند لحظه آه کشید و گفت: چقدر دلم تنگ شده بود برا محرم و صفر

همینطور که نگاهش روی رنگهای سبز و سیاه پرچم بالا و پایین می رفت گفت: دقیقا از محرم و صفر پارسال شله نخوردم. خدا کنه امسال شله بیشتر گیرمون بیاد فریزری کنیم.


درد نوشت: امام حسین جانکم طفلکی بودی و هستی همچنان...

پ ن: انگار باید گفت این شله است که محرم و صفر را زنده نگه داشته (یک مشهدی شله دوست)

اگر روزی یکبار ذوق و شوق می آید سراغتان خوشبختید...

ساعت هفت صبح- در ورودی شرکت

من با یک لبخند گنده: سلام صبح ابریت بخیر

خانم همکار با چشمهای باد کرده: سلام

ساعت ده صبح- اتاق من

خانم همکار: چه خبر؟

من با همان لبخند گنده: دیشب برای اولین بار کوفته تبریزی درست کردم جات خالی خیلی عالی شده بود

خانم همکار: چه حوصله داری!

ساعت یک ظهر- پای میز من

خانم همکار: چه خبرا دیگه؟

من با همان لبخند: شب قراره شاممون برداریم با محمد بریم پارک نزدیکه خونه

خانم همکار: اوه ه چه حوصله دارین شمام!!

ساعت سه عصر- بیرون شرکت موقع خداحافظی

خانم همکار با همان چشمهای باد کرده صبح: خونه نمیری؟

من کمی خسته: نه میرم به مامانم سر بزنم بعدم میرم فروشگاه خرید

خانم همکار: حوصله داری تو هم! خدافظ


پی نوشت: همکارم توی این سه سال تنها سه تا جمله گفته همیشه. سلام- چه حوصله ای داری- خدا فظ

بنده نوشت : خدای خوبم، موهبت حوصله و شوق زندگی را هیچ وقت از من خوشحال دریغ نفرما.

غصه نوشت: طفلی همکارم با سی وهشت سال سن فقط میدونه که باید بیاد سر کار. انگار شوق زندگی رو با سرنگ از همه روزاش کشیدند بیرون 

گره زده ای عشق را به دلم

یک سال پیش بود که باهم رفتیم نمایشگاه صنایع دستی، چیزی که نگاهم را دزید و دلم خواست داشته باشمش یک کیف دوشی دست بافت بود. گفتی: دوستش داری؟

لبخند زده بودم  فقط. بعد توی کیف جیبی ات را نگاه کردی و اتکت روی کیف دست بافت را. گفتم: زیادم دوستش ندارم و دستت را کشیده بودم سمت در خروجی. گفته بودی: یه روز برات می خرمش.

دیروز دقیقا یک سال از آن روز گذشته بود. آمدی خانه و با ذوق یک بسته کادوپیج را گذاشتی توی دستم. وقتی بازش کردم همان کیف دست بافت قرمز مشکی بود با آن سنگ آبی فیروزه که رویش دوخته شده بود.

توی همه این یک سال جایی گوشه ی ذهنت ثبت کرده بودی که من آن کیف را می خواستم. بعد صبر کردی تا وقتی دوباره بعد یک سال آن نمایشگاه بر پا شده و وسط روز مرخصی گرفتی و رفتی برایم کیف را از آن زن ترکمن خریدی.  

اینکه اینقدر مهربانی به خرج دادی و حاضر شدی سهم پول خرید کتابت را تا چهارماه برای من کنار بگذاری  یک طرف قصه است و آن قسمت قشنگترش این است که فراموش نکردی چیزی را که من هزار بار فراموش کردم توی یک سال...

پ ن : شما قضاوت کنید میشود برای چنین مردی وقتی ساعت دوازه شب دلش قورمه سبزی می خواهد، آشپزی نکرد؟

ع ش ق نوشت: حس این روزهایم  آبی فیروزه ای است.

بنده نوشت: خدای خوبم هزار بار صورت ماهت را می بوسم بابت آرامش این روزها

آقای رئیس مرا ببخش...

ای همکار عزیزی که وقتی آقای رئیس نیست، صبحانه یک ساعته میل میکنید. با برادرجانتان در خارج از کشور تلفنی درد و دل میکنید، جدول کلمات متقاطع حل میکنید. بفرمایید وقتی بالای درخت انجیر هستید( متاسفانه حیاط شرکتمان یک درخت انجیر دارد) من چطور آقای رئیس را از پشت خط متقاعد کنم که جنابعالی توی دفتر مهندسی شماره... هستید و تلفنتان آنتن نمی دهد!؟

گوشه ی دلم...

آنقدر آقا و  بزرگ شدی که رویم نشود مثل قدیمها بغلت کنم و ببوسمت. مرد شدن هم گاهی اوقات چقدر دست و پا گیر می شود. بخصوص وقتی که از روی راه پله ها صدایم میزنی و می گویی: آبجی کار نداری؟ دارم میرم.

بعد دقیقا همان لحظه همه بزرگ شدن ها را فراموش میکنم و باعشق گونه ی مردانه ات را یک بوسه خواهرانه مهمان میکنم. گونه ی داداش کوچولویم که حالا بوی افترشیو و ادکلن مردانه میدهد...

پ ن: هزار سال هم که بگذرد باز داداش کوچولوی خواهرت هستی...

خواهرانه نوشت: داداش ها بزرگ و کوچک فرقی نمی کند، همیشه یکی از نبضهای زندگی خواهرانشان هستند تا ابد...