مرد اول مهر من

پنج سالی می شود که از درس و مدرسه و دانشگاه دور شده ام. اول مهر که می شود ته دلم حسادت میکنم به همه ی کلاس اولی ها، به همه سال اولی ها دانشگاه و به همه آدمهایی که یک طوری وصل میشوند به روز قشنگ اول مهر...

اما انگار همین خود من هم یک طورهایی وصل هستم به اول مهر... وقتی ذوق تو را می بینم برای رفتن به مدرسه، توی دلم میگویم من هم یک "اول مهر ی " دارم.

قرار است از همین فردا تا همیشه تو با قصه های جدید از دانش آموزانت به خانه برگردی و من مشتاق چشم بدوزم به چهره ات (که کمی هم خسته است) و همه ی واژه های پر شور تو را توی هوا نفس بکشم، و فکر کنم به روزی که من و تو هم یک " اول مهری کوچولو" توی خانه داریم و  بعد وجودم پر شود از خنده های ریز ریز ...


پ. ن: پاییزِ همه ی دوستهای خوبم، قشنگ.

همسایه بودن با تو چقدر کیف می دهد

وقتهایی که  حس میکنم یک توده خاکستری نشسته توی دلم... وقتهایی که غصه ریشه میکند توی جانم... وقتهایی که دل و روحم به هیچ چیز گره نمیخورد و هیچ چیز آرامم نمیکند...وقتهایی که از آدمها و دنیاشان کلافه ام...

همه ی این  لحظه ها، فقط کافی است که توی هوای حرمش نفس بکشم...نرم نرمک یک حس رهایی توی وجودم خانه می کند و  احساس می کنم چقدر خوشبختم. که همسایه آقا شدم...

شلختگی هایت را...

یکی از لذتهای کوچک من این روزها این است که مدام توی خانه دنبال عینک و فندک و کتابت بگردم... دوست دارم این شلختگی های ذاتی ات را...

دلسوزی های قایمکی ات را عاشقم

گاهی وقتا فکر میکنم هیچ وقت اونقدر که باید باهم صمیمی نبودیم. هیچ وقت از حرفها و نگرانی هایت نگفتی برام شاید چون من آبجی کوچیکه بود... 

اما چقدر خوب همیشه مهربانی یک خواهر بزرگ را پایم خرج کردی. چقدر صبور توی درگیری ها و گرفتاری ها همرام بودی. پشتیبان روزهای سختم بودی و مرهم غصه های دلم...

دیروز که بعد از یکی دو هفته دیدمت دلم خواست خودمو بندازم توی بغلت و واسه دلتنگی این مدت، بلند بلند گریه کنم...اما لبخند خسته ی روی لبهات اینقدر آرومم کرد که جای همه ی اون غصه رو  شادی گرفت....

راستش خواستم اعتراف کنم من عاشق همه دلسوزی هایِ یواشکی خواهرانتم...

خوشبختی توی ترشی آلوچه است

 باهم  می ریم  فروشگاه. هر کدوم یک سبد بر می داریم و قرار می زاریم هرکس بین قفسه ها بچرخه و هر چی لازم داره برداره بعد نیم ساعت هر دو برگردیم پای صندوق. بعد از کلی چرخ زدن بین قفسه ها دوباره می رسیم کنار هم.

نگاه می کنم به سبد خریدت. زیتون سیاه که چند وقتی هست هوس کردم. چای با طعم هل که میدونی وقتهایی که سرما میخورم حالم رو بهتر می کنه. ماکارونی شکل دار که پختنش کیفورم میکنه. چاقوی مخصوص چپ دستها برای وقتهایی که هوس میکنم سالاد درست کنم و چاقوی توی خونه اذیتم میکنه و یک بسته آلوچه که می زاری مقابل صندوقدار.

ته دلم چقدر ذوق  می کنم از اینکه حتی توی خرید کردنهایت به فکر من هم بودی. و فقط به فکر من بودی انگار. نه قهوه ای که دوست داشتی خریدی برای شب بیدار ماندنهایت و نه  شکلات تلخی که عادت داری حتما کنار چایی ات باشد.

خوشبختی توی همین چیزهای ریز و کوچک است... توی طعم زیتون.. بوی هل .. و ترشی آلوچه...

مراقب باشیم رنگ روزمرگی نگیریم

گاهی وقتا پیش میاد که چندهفته مدام  ( حتی بعضی وقتها ماه ها) پشت سر هم کارهای تکراری انجام می دیم. صب بیدار می شیم. درگیری کارهای روزمره میشیم و نمی فهمیم کی شب شده. می خوابیم. صب دوباره بیدار می شیم و کارهای روز قبل تکرار میشن. اینقدر تکرار و تکرار پشت سرهم محاصره مون میکنه که یه دفعه به خودمون می یایم  و حس میکنیم چقدر  غصه دار و بی حوصله ایم . هیچ کاری سر ذوقمون نمی یاره و از هیچ چیزی لذت نمی بریم. اونوقته که غصه می تازه به زندگیمون. بی اینکه بدونیم غرق میشیم توی غصه های ریز و درشتی که ته  هیچ کدومش دلیلی محکمی برای ناراحتی وجود نداره. دلت میخواد خودتو نجات بدی اما نمی دونی چه جوری. و همینطور غرق میشیم و غرق میشیم  و بعد کم کم می شیم جزئی از روزمرگی و تموم.

راه حل: توی این درگیری های روزمره همیشه باید یه خلوتی رو برای خودمون داشته باشیم و توی اون خلوت فقط و فقط باید کاری رو بکنیم که خودمون دوست داریم. خود خودمون. کاری که از انجامش لذت می بریم و حس میکنیم  ته اش یه آرامشی هست که می تونه راضیمون کنه. این روزها نوشتن داره این آرامشو بهم میده.

پ. ن: خدای خوبم مرسی که بهم بلد دادی بنویسم..

پ. ن: محمد عزیز ممنون که حریم خلوتمو حفظ میکنی..