سال عزیز 91

به جرات می توانم بگویم توی سال عزیز 91 به خواسته های زیادی که بعضی هاشان حتی در حد رویا و آرزو بود رسیدم..

چیزهای زیادی هم یاد گرفتم نه اینکه فکر کنین مثلا رفتم چند ترم کامل زبان انگلیسی را گذراندم یا مثلا توی رشته آی تی یک پا متخصص شده ام. نه!

یاد گرفتم صبورتر باشم، به ترکشهایی که هر از گاهی به شدت یک خمپاره می تواند پایه های زندگی آدم را بلرزاند زیاد بها  ندهم.  و چند تای دیگر از همین چیزهایی کوچک که به چشم هم شاید نیاید اصلا، اما گاهی حسابی دستت را میگیرد و از توی تنش می کشاندت بیرون.

دیگر این که  بالاخره توانستم صدای این ساز (دف) را به سرانجامی که البته پایانی هم برایش نیست برسانم. و حقیقتا باید همین جا اعتراف کنم هیچ وقت حالم به خوشی وقتی نیست که آوای نازنین این ساز با ضرب دستهایم بلند می شود. حال لعنتی عجیبی به آدم می دهد صدای این ساز...

حس تلخ ماندگار

از همان بچگی  همیشه هراس داشتم از آدمهایی که توی خیابان دعوا میکنند. هراس داشتم از مردهایی که به  هر دلیلی توی خیابان داد می زنند. حتی از مادرانی که بچه های کوچکشان را توی خیابان جلوی چشم همه تنبیه می کردند و سرشان فریاد می زدند، بدم می آمد. 

چه لذتی می بردند از تحقیر طرفشان جلوی چشم آدمها!؟...