گاهی باید قرارها را فراموش کرد

قرار بود یکی دو شبی بروم خانه مامان. پیش خودم قرار گذاشته بودم. لم داده بودم روی مبل روبروی تلویزیون. به این فکر میکردم که وقتی نباشم، می توانی هر جای  خانه که دوست داری سیگار آتش بزنی، توی لیوان آب سرد کن یخچال، چای بریزی برای خودت، کاغذهای یادداشتت را وسط پذیرایی پخش و پلا کنی و مدام از عصر تا شب با صدای بلند آهنگ کرمانجی گوش کنی و روی یک آهنگ کلید کنی و هی تکرار و تکرار و تکرار...

نفهمیدم، کی آمدی و کنارم نشستی. لیوان سفید و بزرگ آب سردکن را تا نزدیکی های دسته اش پر چای کرده بودی. لیوان را گرفتی روبرویم و گفتی : چای برات آوردم.

لیوان را از دستت گرفتم و لبخند زدم. همانطور که زیر میز دنبال فندکت میگشتی زیرچشمی نگاهم کردی و بعد سیگارت را آتش زدی. منتظر بودی چیزی بگویم. توی سکوت جا سیگاری را میگذارم جلوی دستت. لبخند می زنی. آوای زن کرمانجی همه ی خانه کوچکمان را به آغوش کشیده است...

نگاهت نشسته روی بچه آهویی که توی صفحه تلویزیون بالا و پایین می رود . آرام زیر لب میگویی: وقتی هستی، هیچ جا مثل خانه برایم آرامش بخش نیست...


پ. ن: چقد خوب که گاهی میشه همه قرارها جز دوست داشتن رو  زیر پا گذاشت.

یه روز مال من می شی

همیشه یک چیزهای دست نیافتنی ( یا دیرتر دست یافتنی) توی زندگی آدما وجود داره. گاهی وقتا این دست نیافتنی ها می یان به خواب آدم و خوابشو رنگ رنگی می کنن. این یکی از اون دست نیافتنی های منه:

از مزایای محله های خلوت

دل آدم  که تنگ میشه ، اگه همه ی چیزهای عالمم سرجاش باشه و هیچ دلیلی برا غصه ناک بودن وجود نداشته باشه باز اشک از یه مسیری راهشو پیدا میکنه. بعد بی خبر و یکهویی هر جایی که دلش بخواد بدو بدو خودشو می رسونه به چشمات و روی گونه ات جاری می شه. مثلن میتونه بعد از یک پیاده روی شبانه. توی یک خیابون وسیع و خلوت لبه ی جدول مجبورت کنه بشینی و بلند بلند زار بزنی. 


پ ن 1: یکی از مزایای محله های خلوت اینه که هر وقت هرجا دلت خواست میشه بشینی و بلند بلند گریه کنی.

پ ن 2: چقد خوبه که بابا و مامان (پدر شوهر و مادر شوهر فرشته من) آدم یکهویی ساعت یازده شب بی خبر سر برسن و آدم بتونه باز توی بغل هر کدومشن تک تک گریه کنه..

پ ن 3: گاهی هیچ چیز مثل بوی سیگار تو آرومم نمی کنه..

همین نشانه های کوچک

سه سالی میشه که رسما دارم میرم سرکار. همیشه هفت و نیم تا پنج عصر. (البته به جز ماه رمضان). پیش نیومده بود که این ساعت کار تغییر کنه. توی این چند ماه اخیر بخصوص از وقتی که رفتیم خونه خودخودی مان. غصه ام گرفته بود بعد ماه مبارک چطور تا پنج عصر سر کار باشم.بعد بدو بدو برم خونه و به کارها برسم و از همه مهمتر دغدغه ام اون عزیز دلی بود که حالا زیر یک سقف بیشتر از همیشه کنارش بودم و یقینا بیشتر باید وقت صرف میکردم برای حفظ این با هم بودنمون...

خیلی یکهویی بودجه شرکت ته کشید یا هر چیز دیگه. از امروز ساعت کارمون شده 7 تا 2/30. من این اتفاق رو به فال نیک گرفتم و خیلی خیلی براش خوشحالم. 

خدای خوبم مرسی بابت همین نشانه های ریز ریز که میزاری توی زندگیمون تا بهمون بگی که چقدر به فکرمونی و دوستمون داری...

لیاقت فهمیدن این نشونه های کوچیک رو هیچ وقت ازم نگیر...

دوستت دارم

من این شکلی ام

دیشب رفتیم تماشای فیلم دهلیز. آخر فیلم یک طوری تموم شد که اشکمو در آورد. نمی دونم اینکه من خیلی سریع گریه می کنم چقدر ضعف محسوب میشه! یا اصلا ضعف محسوب میشه ؟! البته به همون مقدار هم خیلی سریع با کوچکترین حرفهای خنده آور قهقهه میزنم. 

با کوچکترین چیزها ذوق می کنم مثلا همین که هوا خوب باشه برای من کافیه که تا شب حالم خوش باشه. و از اون طرف غصه های کوچیک و نرم نرم هم می تونه یک روزمو کامل خراب کنه. 

گپ زدن با یه دوست کافیه که تمام روز کیفور باشم. و از یک ور دیگه یک مسیج غصه ناک می تونه دلتنگم کنه. 

با پختن یک کیک ساده یا یه غذا معمولی کلی لذت می برم . اما یه شلختگی کوچیک و شلوغی هم می تونه عصبی م کنه. 

اما روی هم رفته دوست دارم این شکلی بودنم رو..


پ. ن. یک بار توی  مقاله ای  خوندم آدمهایی که پای تلویزیون با دیدن یه فیلم احساساتی میشن و گریه میکنند از سلامت روانی کاملی برخوردار نیستن...

پ. ن. آی خدا ما را هیچ وقت از سلامت روانی برخوردار نفرما. ما همین شکلی خل بودن را خواهانیم. مرسی

دلم همسایه میخواد

این روزها  می فهمم داشتن یک همسایه چقدر خوب است. وقتی توی یک مجتمع 230 واحدی زندگی کنی. خانه ی کوچکت طبقه ششم یکی از این بلوکها باشد. توی سالن طبقه ی ششم یازده واحد باشد. توی همه ی آن یازده واحد روز ها فقط از یکی از آن واحدها صدای تلویزیون شنیده شود. شبها فقط چراغ ورودی سر در یک واحد روشن باشد. و آن یک واحد هم همان خانه نقلی شصت متری خودت باشد، دلت همسایه میخواهد...

توی مجتمع تازه ساز ما، توی طبقه ششم یک محبوبه ای زندگی میکند که دلش لک زده برای سروصدای بچه های همسایه...