گاهی باید قرارها را فراموش کرد
نفهمیدم، کی آمدی و کنارم نشستی. لیوان سفید و بزرگ آب سردکن را تا نزدیکی های دسته اش پر چای کرده بودی. لیوان را گرفتی روبرویم و گفتی : چای برات آوردم.
لیوان را از دستت گرفتم و لبخند زدم. همانطور که زیر میز دنبال فندکت میگشتی زیرچشمی نگاهم کردی و بعد سیگارت را آتش زدی. منتظر بودی چیزی بگویم. توی سکوت جا سیگاری را میگذارم جلوی دستت. لبخند می زنی. آوای زن کرمانجی همه ی خانه کوچکمان را به آغوش کشیده است...
نگاهت نشسته روی بچه آهویی که توی صفحه تلویزیون بالا و پایین می رود . آرام زیر لب میگویی: وقتی هستی، هیچ جا مثل خانه برایم آرامش بخش نیست...
پ. ن: چقد خوب که گاهی میشه همه قرارها جز دوست داشتن رو زیر پا گذاشت.