دیروز که ناخوش بودی و مدام گریه میکردی و یک نفس جیغ می کشیدی و بابا جانت نبود فهمیدم هنوز مامان عمیقا صبوری نشدم، چون ناتوان شده بودم در آرام کردنت عزیزکم.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که بغلت بزنم و بروم خانه نزدیکترین کسی که می شناسمش. آسانسور ترافیک داشت و من نمیدانم چطور پنجاه تا پله را از طبقه ششم تا طبقه سوم دویدم. بعد زنگ خانه فاطمه را زدم و تا در را باز کرد تو را گذاشتم توی بغلش و همانجا پای در نشستم به گریه کردن. 

چند دقیقه بعد توی استخر توپ محمد متین بازی میکردی و من مثل کودکی نا آرام که مادرش را گم کرده هنوز داشتم توی مبل عروسکی وسط خانه فاطمه، دل می زدم. 

مامان بودن با همه قشنگی و شیرینی اش خیلی سخت است امیرفربد جانم خیلی. خدا کند بزرگ و صبور شوم  برای وقت های بی تابی ات پسرکم...