بیست و هفت سالگی

چهارشنبه بیست و چهارم آبان بیست و هفت ساله شدم.

هدیه دادن و هدیه گرفتن رسم خوبی است که بوی عشق و دوست داشتن میدهد. اما گاهی بعضی هدیه ها آنقدر خاص و متفاوتند که تا ابد طعم شیرینش مهربانی را توی وجودم آدم زنده نگه می دارند.

خاص ترین هدیه ای عمرم را امسال گرفتم. یک تابلوی نقاشی که طرحی بود از چهره خودم، وقتی بیست سالم بود.

داستانک

اصلا فکرش را نمی کردم آن وقت روز پدر بیاید خانه. مادر هم که مثل هر روز  رفته بود خریدهای روزمره اش را انجام دهد. بارها اتفاق افتاده بود که این ساعت توی خانه درِ اتاقم را بسته بودم و پنجره رو به خیابان را باز کرده بودم و کنار پنجره سیگاری آتش زده بودم.بعد هم با اسپری افتاده بودم به جان خودم و اتاق، که مبادا بوی سیگار جایی قایم شود و بعد به محض ورود کسی ، سرک بکشد و خودی نشان دهد. 

آن روز هم مثل خیلی روزهای دیگر در اتاق را بسته بودم سیگاری روشن کرده بودم. هنوز دود پک اول را بیرون نداده بودم که در اتاق زده شد و پدر آمد داخل. اینقدر سریع که حتی نتوانستم سیگار را خاموش کنم. میخکوب شده بودم سیگار بین انگشتانم می سوخت و خاکسترش روی فرش می ریخت. مثل بچه هایی که خجالت زده اند از شیطنتشان، سرم را پایین انداخته بودم و نگاهم روی لاک قرمز ناخنهای پایم خشک شده بود.

آن شب گذشت. هیچ کس حرفی نزد. اما هنوز بعد از سالها وقتی سری به اتاق دخترم می زنم بوی تند اسپری که از در و دیوار می بارد نگرانم میکند.

آزرم

اول که دیدمش نمی دانم چرا ناخودآگاه خودم را بین جمعیت قایم کردم. با خودم فکر کردم آن روزها چه توقعی از من داشته و حالا من کجای آن انتظار دلسوزانه ام؟

یادم می آید دوست داشت همه ی شاگردهایش دکتر، معلم و... شوند. من اما هیچ کدام نشده بودم. زندگیم را سبک و سنگین کردم. دیدم از جایی که هستم و چیزی که شده ام راضی ام.

خودم را از بین شلوغی ها بیرون کشیدم و صدایش زدم: خانم پریدخت

مهربانی همیشگی اش را پاشید روی صورتم و لبخند زد.

گفتم: محبوبه ام. خانم. مدرسه آزرم