پنج سالی می شود که از درس و مدرسه و دانشگاه دور شده ام. اول مهر که می شود ته دلم حسادت میکنم به همه ی کلاس اولی ها، به همه سال اولی ها دانشگاه و به همه آدمهایی که یک طوری وصل میشوند به روز قشنگ اول مهر...

اما انگار همین خود من هم یک طورهایی وصل هستم به اول مهر... وقتی ذوق تو را می بینم برای رفتن به مدرسه، توی دلم میگویم من هم یک "اول مهر ی " دارم.

قرار است از همین فردا تا همیشه تو با قصه های جدید از دانش آموزانت به خانه برگردی و من مشتاق چشم بدوزم به چهره ات (که کمی هم خسته است) و همه ی واژه های پر شور تو را توی هوا نفس بکشم، و فکر کنم به روزی که من و تو هم یک " اول مهری کوچولو" توی خانه داریم و  بعد وجودم پر شود از خنده های ریز ریز ...


پ. ن: پاییزِ همه ی دوستهای خوبم، قشنگ.