یک سال پیش بود که باهم رفتیم نمایشگاه صنایع دستی، چیزی که نگاهم را دزید و دلم خواست داشته باشمش یک کیف دوشی دست بافت بود. گفتی: دوستش داری؟

لبخند زده بودم  فقط. بعد توی کیف جیبی ات را نگاه کردی و اتکت روی کیف دست بافت را. گفتم: زیادم دوستش ندارم و دستت را کشیده بودم سمت در خروجی. گفته بودی: یه روز برات می خرمش.

دیروز دقیقا یک سال از آن روز گذشته بود. آمدی خانه و با ذوق یک بسته کادوپیج را گذاشتی توی دستم. وقتی بازش کردم همان کیف دست بافت قرمز مشکی بود با آن سنگ آبی فیروزه که رویش دوخته شده بود.

توی همه این یک سال جایی گوشه ی ذهنت ثبت کرده بودی که من آن کیف را می خواستم. بعد صبر کردی تا وقتی دوباره بعد یک سال آن نمایشگاه بر پا شده و وسط روز مرخصی گرفتی و رفتی برایم کیف را از آن زن ترکمن خریدی.  

اینکه اینقدر مهربانی به خرج دادی و حاضر شدی سهم پول خرید کتابت را تا چهارماه برای من کنار بگذاری  یک طرف قصه است و آن قسمت قشنگترش این است که فراموش نکردی چیزی را که من هزار بار فراموش کردم توی یک سال...

پ ن : شما قضاوت کنید میشود برای چنین مردی وقتی ساعت دوازه شب دلش قورمه سبزی می خواهد، آشپزی نکرد؟

ع ش ق نوشت: حس این روزهایم  آبی فیروزه ای است.

بنده نوشت: خدای خوبم هزار بار صورت ماهت را می بوسم بابت آرامش این روزها