آنقدر آقا و  بزرگ شدی که رویم نشود مثل قدیمها بغلت کنم و ببوسمت. مرد شدن هم گاهی اوقات چقدر دست و پا گیر می شود. بخصوص وقتی که از روی راه پله ها صدایم میزنی و می گویی: آبجی کار نداری؟ دارم میرم.

بعد دقیقا همان لحظه همه بزرگ شدن ها را فراموش میکنم و باعشق گونه ی مردانه ات را یک بوسه خواهرانه مهمان میکنم. گونه ی داداش کوچولویم که حالا بوی افترشیو و ادکلن مردانه میدهد...

پ ن: هزار سال هم که بگذرد باز داداش کوچولوی خواهرت هستی...

خواهرانه نوشت: داداش ها بزرگ و کوچک فرقی نمی کند، همیشه یکی از نبضهای زندگی خواهرانشان هستند تا ابد...