<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نبض</title>
<link>https://nabz.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 12 Dec 2017 05:54:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>میم اندوه</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/200</link>
<description>سلام رفقا ، اگر هنوز تمایل دارید نوشته هایم را بخوانید. اینجا هستم https://t.me/mimandoh</description>
<pubDate>Tue, 12 Dec 2017 05:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>هفت سالگی :)</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/199</link>
<description>یک فانوس فیتیله دار، اولین هدیه ای بود که برایم گرفتی. لای روزنامه پیچانده و دورش را با کاموای قرمز بسته بودی.فانوس را که دیدم خیلی ذوق زده شدم،خواستم همانجا وسط پارک روشنش کنم. دستم را گرفتی،مانع شدی بعد گفتی: این فانوس رو فقط وقتهایی روشن کن،که ازم دلگیر و دلسردی. شش سال گذشت، فانوس حالا توی گنجه خانه مان هست اما هنوز روشن نشده.مهربانی و خوبی تو محمد جان، خورشیدی است که از همه فانوسها بی نیازم کرده.</description>
<pubDate>Mon, 25 Sep 2017 04:59:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه های سه تایی</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/198</link>
<description>پسرکم، اینکه من هر وقت می روم خرید یک گوشه ی ذهنم همیشه دنبال هدیه ای هر چند کوچک برای بابا محمد جانت هستم، یعنی دوست داشتن، یعنی همیشه و همه وقت حواست به کسی که دوستش داری باشد. یا اینکه بابا محمد جانت همیشه حواسش پی مهیا کردن آسایش من و توست یعنی عشق عزیزکم. و حتی همین لقمه های کوچک خوراکی که همیشه اولینش را با آن شور کودکانه توی دهان بابا جانت میگذاری و یا بوسه های شیرینی که هدیه صورت خسته مامان بعد از یک روز کاری پر مشغله می کنی، اینها خودِ خودِ</description>
<pubDate>Sat, 12 Aug 2017 04:54:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
<item>
<title>دوستم داشته باش</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/197</link>
<description>دوست داشتن، مثل یک رود روان و جاری است مامان جان. وقتی حالت خوب باشد وقتی فقط و فقط دوست داشته باشی و دوست داشته شوی این رودخانه مدام آبش زلال و گواراتر میشود. اما امان از روزی که سنگی بیاندازند ته این رودخانه و تو به جای این که تلاش کنی آن سنگ را از کف صاف و تمیز رود جدا کنی، دلگیر و ناامید و از سر لجبازی سنگ روی سنگ بیاندازی... بعد کم کم بی آنکه بفهمی رودخانه زلال و زیبایت، سنگلاخی پیوسته میشود.</description>
<pubDate>Tue, 01 Aug 2017 07:22:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین و دردناک</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/196</link>
<description>امیرفربد می دود روی پله های سرسره، قاطی بچه ها می شود و چند لحظه بعد از تونل سرسره می سرد توی بغلم. بعد با هیجان و با زبان کودکانه خودش برایم تعریف می کند که چطور توی تونل بچه ها دست می زدند و شادی می کردند. دوباره از توی بغلم بیرون میرود و این بار تلاش میکند تا پله های بیشتری را بالا برود و سرسره بلندتری را تجربه کند. از دور نگاهش میکنم، پسرکم دارد روز به روز بزرگتر می شود و هر روز انگار یک قدم محکمتر برای کشف دنیای ناشناخته ی اطرافش برمی دارد و وابستگی</description>
<pubDate>Mon, 24 Jul 2017 07:48:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت سه برای پسرکم</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/195</link>
<description>این روزها فکر میکنم دارم بزرگ میشوم پسرکم . درست است که پا به پای تو بازی میکنم ، به قول خودت روی اسبت &quot;پیکتو پیکتو&quot; میکنم، توی پرتاب لگو خیلی جدی سعی میکنم به تو تفهیم کنم که نباید از خط فرضیمان جلوتر بروی و نباید از مامان جلو بزنی، و تو وقتی جدیت مرا در بازی می بینی با ذوق می خندی و دندانهای سفید مرواریدیت را نشانم میدهی. دوست داشتن تو پسرم دارد مرا بزرگ میکند. دارم بلد می شوم صبوری را. دارم بلد می شوم با کاستی ها و نداشتنها چطور دست و پنجه نرم کنم و</description>
<pubDate>Wed, 01 Feb 2017 08:09:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>زاده ی عشق</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/193</link>
<description>دیروز بعد از قریب به دو سال، با محمد جان رفتیم سینما. امیرفربدم را مهمان عمه جانش کردیم و خودمان را مهمان سینمای اصغر فرهادی. شاید گاهی وقتها لازم باشد دو تایی شویم. به یاد گذشته ها قدم بزنیم و خیابانها را گز کنیم. بعد مدام یاد اولین کنار هم بودنمان را زنده کنیم و ریز ریز بخندیم. اما همه ی این حال و هوا تا قبل از دیدن عکس امیرفربد روی صفحه ی گوشی مان ادامه دار است. به محض اینکه گوشی را در می آورم تا ساعت را نگاه کنم، چشمم به لبخندش می افتد و دلم عمیقا</description>
<pubDate>Tue, 13 Sep 2016 06:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت دو برای پسرکم</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/192</link>
<description>دیروز که ناخوش بودی و مدام گریه میکردی و یک نفس جیغ می کشیدی و بابا جانت نبود فهمیدم هنوز مامان عمیقا صبوری نشدم، چون ناتوان شده بودم در آرام کردنت عزیزکم.تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که بغلت بزنم و بروم خانه نزدیکترین کسی که می شناسمش. آسانسور ترافیک داشت و من نمیدانم چطور پنجاه تا پله را از طبقه ششم تا طبقه سوم دویدم. بعد زنگ خانه فاطمه را زدم و تا در را باز کرد تو را گذاشتم توی بغلش و همانجا پای در نشستم به گریه کردن.</description>
<pubDate>Thu, 23 Jun 2016 08:36:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/192</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت یک برای پسرکم</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/191</link>
<description>امیر فربدم از وقتی آمدی، عشق و دوست داشتنمان عمیقتر شده انگار. دلبستگیمان را قوام دادی. دیرتر می رنجیم از هم و زودتر می بخشیم. بابامحمد جانت حاضر است بخاطر خوشحالی و آسایش ما ساعتها کاری را انجام بدهد که شاید زیاد خوشایندش نباشد و این خود عشق است پسرم. عشق یعنی همین که بابا محمد جانت بعد از هشت ساعت کار مدوام و خستگی زیاد وقتی پا توی خانه میگذارد اول میرود سراغ سرویس کردن کولر تا پسرکش و مامانش یک ظهرگاه خنک و مطبوع داشته باشند.</description>
<pubDate>Wed, 08 Jun 2016 04:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/191</guid>
</item>
<item>
<title>مامان شاغل</title>
<link>https://nabz.blogfa.com/post/190</link>
<description>دوباره برگشتم سرکار. شرایط طوری پیش آمد که دوباره نشستم پشت این میز... حالا شدم مامان چند کاره. مشغله ام خیلی زیاد شده. تقریبا مدام در حال دویدنم... با همه خستگی و کلافگی ها باز تنها یک لبخند امیرفربد برای شارژ شدنم کافیست. خدا کند فقط امیرفربدم وقتی بزرگ شد، مامان محبوبه اش را درک کند و به این یقین برسد که این همه دویدن فقط و فقط بخاطر شادی و آسایش او بوده... پ ن: از این به بعد این خانه به روز میشود.</description>
<pubDate>Thu, 02 Jun 2016 04:37:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabz</dc:creator>
<guid>nabz.blogfa.com/post/190</guid>
</item>
</channel>
</rss>
